تبليغاتX
۞ )سوژه نامهء دیوانهء مـاه( ۞

۞ )سوژه نامهء دیوانهء مـاه( ۞
 
خوب امدی درود که بی تـــو دل تنگم

گاهی یه عالم حرف داری اما دیگه دوست نداری دست به خودکارت بزنی، لگد به پی سی PC میزنی.
دیگر چه می توان کرد؟

هرحرف گفتنی نیست! گوش شنوایی نیست! با این کلهء داغ و با این دلِ سرد و با این صدای خسته.
دیگر چه میتوان کرد؟

برای آخرین نوشت. یه کم باید توبه شکست،خودکار رو گرفت به دست، روی کاغذ سجده رو بست.
دیگر چه می توان کرد؟

وقتی ریاکاری مدِ، حقیقت خریدار نداره. بی غیرتها و علاف های کوتوله فکر، توی همین دنیای نت از همه جا بالامیرند.
کسی حق داره بگه حق من کو؟! که دست درازی به سهم انسانِ دیگری نکرده باشه. وگرنه مثل کشیش هاست. از هر بابی وارد میشه. تا اشکی در آورد. ولیکن هدف چیز دیگریست.

از کشیش ها بیزارم. مردم رو از خدا می ترسانند. از خدا دور میکنند. بی غیرتها هم این وسط آب رو گل آلود میکنند. چندتایی ماهی میگیرند. هِه خنده داره وقتی خرچنگ، چنگال رو حاشا میکنه.
خاک از سر ماهی گذشت... چه یذره، چه یه بیل، چه یه فرقون ، چه یه دنیا...

دیگر چه می توان کرد؟

میرم سراغ قلکـم، صدای توی قلکـم، مثل صدای صدفِ، پر از خالی... پر از هوا

بسوی گاوصندوق میرم، شده شبیه اهرم مصر، عنکبوت توش مگس رو مومیایی کرده.

پوزش میخواهم از مگس، هدف من گور به گور کردن او نیست!

یادم نبود از وقتی کارت بانکی امده قلک و گاوصندوق کارایی ندارد. ایراد کار اینجاست که خود پرداز پول دربساطش نیست. یا شبکه شتاب! جان چالاکش فرتود گشته. چند دقیقهء بعد بخت را بیازمایید.
دیگر چه میتوان کرد؟

بر میگردم توی نت به دنیایه خاله بازی. تمام صحنه ها شده، صحنهء خیمه شب بازی.
عروسک های نخ بدست واسه ام اطوار میریزند. بی غیرتها به غیرت فحش میدن تف میندازند.

جالبه کسانی که به اولین حس هر موجودِ حتی تک سلولی چسبیده اند. حرف از ترقی میزنند!

کجایی تو پینوکیو؟ فرشته رو پیچش بده! خودت تنها بدو بیا.

عروسکهای نخ بدست دماغتُ لازم دارند! نپرس چرا؟! برای چی؟! دماغ رو عمل نکنی!

عروسکها دوستش دارند.تا میتونی دروغ بگو! دروغ بگو پینوکیو... تو تنها کسی هستی که به این کار که حتی مصلحتیش هم ناپسنده تشویقش میکنم.

برای عروسکها بقول اون آهنگه ؛ تو دروغ هاتم قشنگه...
دیگر چه میتوان کرد؟

آری حتی خنده ها شون، در یادِ لبهاشون نموند، با طنز های رفتنی، دیگر چه میتوان کرد؟

یکی میگفت حرفایی من پر شده از رنگ و ریا. با رنگـبازی مثل من، دیگر چه میتوان کرد؟

کارت دعوتم رو پس بده. برو دیگه اینجا نیا. با خوانندهء چشم سفید، دیگر چه میتوان کرد؟

وقتی که باور نکنند بغض بودی تو نوشته هات. با دست های بی نمک، دیگر چه میتوان کرد؟

هنگامی که حتی نمک، حرمت نداره واسه تو، توی دنیایی لبالب از کلک، دیگر چه میتوان کرد؟

شرمندهء تو ام حافظ! نو بهار شد، نشد که خوشدل باشم. حافظ تمنا دارم بگذر از اینهمه طاقت نداشتنم بگذر... تلاشم را میکنم که خوشدل باشم نمیدانم جواب میدهد یا نه؟

فصل بهاره ما ایرانی ها مفتخریم که با ما حتی سبزه ها ، گلها، درختان، پرندگان،چرندگان، خزندگان، درندگان... به تکاپو می افتند. و چه خوش تقلایی ست این با طبیعت همراه بودن.

شب عیده! نوروزتان فرخنده ، دلها تان شاد، تن هاتان استوار ، جیب هاتان پر پول،

میوه هاتون تازه، آجیل هاتون خوشمزه، کام تون مثل شیرینی هاتون، سال نوی تان پر سرور،

تقویم تان پر از نیکی، روزهایتان آکنده از نور...

پ.ن: یادمان باشد گل توی گلدان گل ِ، اگر گل به کسی هدیه میدهیم لاشهء گل نباشد!


*روز* یکشنبه 28 اسفند1390 *نویسنده* عمو کیوان.و.ت
زرتشت:ای مردم بهتر ین سخنان را به گوش هوش بشنوید و با اندیشه روشن و ژرف بینی آنها را بررسی کنید.هر مرد و زن راه نـیـک و بـد را خـود برگزیند

روزهای پایانیِ سال و تمیز کردن بیهودهء خانهء فرسوده بدست مادر. مرا وادار به دست کاری در اثر "مک نیس" میکند...

چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج خاک زدایی کردن خانهء که از سقف و در و دیوار آن هر هنگام خاک میریزد.

از خانه از فرمان مادر که میگوید بیا در این کار عبث یاری ام کن... فرار میکنم ... البته بعد از بوسیدن دستــِش. تنها دستی ست که با غرور می بوسم.

خیابون های شب عید یجوری شلوغه که هرکی ندونه فکر میکنه اینجا حلوا خیرات میکنند.

حوصلهء رفتن ندارم خودم رو میرسونم سر خط ... صندلی در حالت درازکش... خودم ولو...

دارم فکر میکنم... من فکرم مشوش است پس هستم... به این فکر میکنم چرا من دیگه بوی عید رو حس نمیکنم کی مشام من رو کور کرده؟

چرا سبزه برای من دیگر نماد خرمی و نشاط نیست؟

چرا سیب در باور من نماد عشق نیست؟ - چرا بیشتر عُشاق که جلوی چشم من رژه میروند مرا یاد هویج می اندازند؟
من دوست دارم حس عشقولانه یشان را اینگونه بنویسم؛ عـ شـَـغ ... چرا غلط املایی در من نهادینه شده است؟

چرا سنبل و سوسن بود و نبودشان در هفت سین من بی اهمیت شد؟

چرا سوهان دیگر مرا یاد شیرینی ایرانی نمی اندازد؟ فقط به براده های روح ام فکر میکنم؟

چرا سکهء هفت سین من حلبی ست ؟ سکهء طلایی در هفت سین کیست؟

چرا سماق هفت سین من کار امد ترین سین است؟ سماق مکیده ای آیا؟

در همین فکرا بودم صدای تنبک اُمد. حاجی فیروزه... سالی یه روز نیست از اول اسفند پاتوق کرده سر خط ما...

بهش میگم انقدر جلو این ماشین شاستی بلندا قر نریز اینها ماشین شون قد بلنده نه همت و معرفت شون. اینها برای تو شیشهء ماشین رو هم پایین نمیکشن میترسند از تو مرض واگیردار فقر رو بگیرند...

برو توی پیاده رو انهای که با ساز تو همراه اند توی پیاده رو اند ... حرفم رو باهاش ادامه میدم بهش میگم: حاجی فیروز های قدیم تصنیف میخوندن چرا تو فقط تنبک میزنی و قر میریزی؟

میگه من هم تصنیف میخونم بشرطی که تو از ماشین پیاده بشی پا به پا باهام بیای... حاجی مون نمیدونه من سوژه دوست دارم... کور از خدا چی میخواد؟

حاجی فیروز با اون لباس قرمز و صورت سیاه شده میپره وسط پیادهرو همون جایی که یه پرچم ایران در باد میرقصد... دست میکشه به گوشهء پرچم شروع میکنه به خواندن:

ایران خودم دلم مست درفش سه رنگ توست

ایرانی بیا درد و درمون کن، این فرهنگ توست

ارباب خودم چشم هاتو وا کن!

غزه رو ول کن، بیا منو نیگا کن

ارباب خودم گرونی اُوردی

ارباب خودم آبروم رو بردی

ارباب خودم ! من گریه میکردم

ارباب خودم ! تو رو میخندوندم

ارباب خودم رای دوست داری نَ؟

رفتی پارلمان با لایحه هی منو نشکـَن

ارباب خودم بیا اشک هامو پاک کـُن

اگه یذره مردی منو نه! دردامو خاک کُن

ارباب خودم بی نورم کردی

مثه روزنامه ها فیلم سینمایی سانسورم کردی

ارباب خودم چشم هاتو وا کن!

بحرین رو ول کن، بیا منو نیگا کن

ارباب خودم به زندگی میلی نیست

تو خونهء جنون جای لیلی نیست

ارباب خودم یکی احوال جیـبـش عینهُ من بود

ولی خر بود توی سرش همش هوای زن بود

از قضا زدو زنی گرفتو بعد نه ماه، خـَـر! پدر شد

بچه اش گشنه موندو زنش هم دربدر شد

ارباب خودم! میدونی چیه بچه فروختن؟

اصلن حالیته به چی میگن سوختن؟

حاجی فیروزم سالی سی روزم

دردِ دیروزم مونده هنوزم

ارباب خودم تاحالا میوه فروختی با یه گاری؟

لگد خوردی از نایب قلتبان شهرداری؟

حاجی فیروز ام؟ حاجی گر منم چرا گوسفند نکشتم؟

جانشین آبگوشت، آب زردچوبه من بار گذاشتم!

ارباب خودم! عید امسال

پشتک میزنم من واسه تو با تن بیحال

ارباب خودم مثل قناری

چهچه میزنم از فرط بیکاری

ارباب خودم چشم هاتو وا کن

لاتینو چاوز رو بیخیال منو نیگا کن


حاجی فیروز رو به من میکنه میگه دیدی پیاده رو خیابون فرقی نداره مردم سال به سال دارن خسیس تر میشن. یا شاید دست تنگ تر.

بهش میگم این تصنیف های که تو میخونی شنوده رو میبره تو لک. یه چیز شاد بخون طرف شل شه دست کنه توی جیبش. مگه نمیدونی ما مردم سرزمین گل و بلبل ایم. مردم ما ریتمیک اند. تصنیف تو ریتم و اهنگ نداشت. غصه دار بود. به درد شب عید نمیخورد معلومه از تو فرار میکنند.

میگه: روزها میرم نظافت توی خونه ها بعضی ها مبلمان شون از قیمت جون من هم گرون تره. امروز یکی از همون های که توی خونه اش کار کردم رو دیدم پشت چراغ توی ماشینش نشسته بود. صورتم سیاه بود منو نشناخت. میدونستم وضعش خوبه دو دقیقه پشت چراغ قرمز جلو ماشین براش رقصیدم. آواز بندری خوندم... تف هم کف دستم ننداخت.

وقتی اینو میشنوم پیش خودم میگم: ای تو روحت روزگار. دیگه با قرو قمیش هم نمیشه پول در اُورد. با عجله از حاجی فیروز جدا میشم حرفش لرزه به اندامم انداخته. فکر اینم که نون کجاست. صندلی ماشین رو از حالت تخت خواب درمیارم... با آواز میخونم سواری دربست...


سپس نوشت: آلبوم جدید محسن چاوشی به نام پرچم سفید منتشر شد. لینکش رو نمیدم تا از مراکز مجاز بخرید.

سپس نوشت 2: کلیک کن کوروش جان سایت ش دوباره باز شد


*روز* پنجشنبه 18 اسفند1390 *نویسنده* عمو کیوان.و.ت
زرتشت:ای مردم بهتر ین سخنان را به گوش هوش بشنوید و با اندیشه روشن و ژرف بینی آنها را بررسی کنید.هر مرد و زن راه نـیـک و بـد را خـود برگزیند

ای کسانی که فریادتان به آسمان رسید تا اینجانب "کیوان سراپا تقصیر" از واژهء ممنوعهء
"پ. و. ل" استفاده نکنم.

همین جا اعلام میدارم بنده مسئول این جَو پول دوستی در اجتماع هستم! من از جامعه تاثیر نمیگیرم! بر جامعه اثر میگذارم!!! [ایکونِ اُهوم خیلی اُهوم].

اما تاهنوز فکر من درگیر شده با علم است. نمیتوانم از علم و تکنولوژی فارغ شوم. و دیگر که نمیتوانم خود را با شرایط امروز جهان به روز کنم. باید برای یکی مانند من گریز گاهی باشد. چه گریزگاهی بهتر از علم و البته تکنولوژی.

دستم به دامنت ناسا NASA ... جون مادرت ناسا NASA... من رو با اون تلسکوپ خوشگل ات پرتم کن برم فضا. دستِ مردونه میدم به لنز هابل دست نزنم. قولِ شرف میدم که لنز تلسکوپ رو توی خیابون جمهوری به حراج نگذارم.

فقط پرتابم کن! بگذار یه مدت ازین خاور میانه دور باشم. چون همهء دنیا درگیر مسائل خاور میانه است. این سری دیگه ویزا هم نمیخوام! روادید هم بخوره تو سر بان کی مون.
اینجانب درنهایت فروتنی اعلام میدارم زمین برای انسان بزرگواری چون من تنگ است.

فقط ای شکوه و جلال و جبروت ایالات متحده USA ... ای ناسا NASA ... تو رو به روح هرچی سرخپوست و چشم آبی و سیاه و زرد و قهوه ای که تو از دیگر بلاد ملا خور کردی قسم! منو با یه دونه ازون شاتل هات سوتم کن!

ناسا گـُلـم ! نترس نمیخوام بیام توی فضا کنگر بخورم لنگر بندازم. به یه دونه از خلبان هات مرخصی اجباری بده بره پیش زن و بچه اش خوش باشه. خودم میام فرمان شاتل رو بدست میگیرم.

ناسا عزیزم! من دروغ توی مرام ام نیست. همین اول کاری یه چیز رو رک بهت بگم. وقتی فضا رفتم. هی مسج نده برگرد بیا. برگرد بیا!

از اون بالا خودم زمین رو رسد میکنم! هر وقت دیدم زمین شایستگی داشتنه منو داره برمیگردم!

میدانم پیش خودت میگی چه هنگام این شایستگی به وجود میاد؟

اینجا باید بگم آفرین خوب سئوالی کردی! پس بشنو:

باز خواهم گشت!

هروقت این میمون های چین آدم شدن و ادا در نیاوردند...

هر وقت این خرس های قطبی روسیه انسان شدن و چنگ و دندانشان تیز نبود...

هر وقت این بوفالو های امریکای بشر شدن و دیگه شاخ به هرکی نزدن باتحریک اسرائیل...

هر وقت این روباه انگلیس از موزی بازی دست برداشت و به روباه بودنش مفتخر نبود...

هر وقت ایرانی ها ایرانی بودند و پر غرور، ایرانی بودن جرم نبود... باز خواهم گشت!

باز میگردم !

آن زمان که نفت از خون انسان با ارزش تر نبود... آن زمان که طلا نماد ثروت نبود...

آن زمان که انسان انقدر درگیر جفت گیری نبود... آن زمان که اسم بغل خوابی عشق نبود...

آن زمان که خیانت بد بود با گفتن اراجیف تبرئه نمیشد...

آن زمان که زنهای شوهردار با حرف های پوچِ مردان هرزه خود را به هرزگی تک نفره عادت نمیدادند...

آن زمان که آدمیان از بند های پلیدی جدا شده بودند...

آن زمان که دروغ ننگ بود ... راستگو ها مهمل گو نبودند و گفتن راستی آدمی را بی ارزش نمیکرد...

آن زمان که گفتن حقیقت اضطراب آور نبود... آن زمان که خوشبختی منطقه ای تقسیم نمیشد...

آن زمان که سِلاح بروی مردم بی سلاح کشیده نمیشد...

آن زمان که دستور حکمرانان، حرف و درخواست مردم بود... باز میگردم!

رجعت خواهم نمود!

هنگامی که دنیا دنیایی ژئو پوليتيکی نبود...

هنگامی که سران دنیا کمی به پوپوليسم باور داشتند...

هنگامی که دنیا به پاسيفيسم قهقه نمیزد تا مرز ریسه رفتن...

هنگامی که بورژوا با دست رنج خودش بالا میرود. نه از پا بروی پیکر پرولتاريا گذاردن...

هنگامی که ايده آليسم من درک شود... درک شود که وقتی اعتراض میکنیم و میگویم ایرادی هست ایرادشان را اصلاح کنند... نه ما را.

هنگامی که ايدئولوژی ها اگر با "... ایسم" همراه نباشد، بی پناه است. هنگامی ست که مردم دوست دارند گول بخورند. حتی خودشان را گول بزنند.

من آمادهء پرتابم ناسا ، NASA سوتم کن! شمارش برعکس رو آغاز کن.


پ.ن: تاریخ مصرف این پی نوشت اس ام اسی به سر امد برداشتمش... به همین آسونی


*روز* چهارشنبه 10 اسفند1390 *نویسنده* عمو کیوان.و.ت
زرتشت:ای مردم بهتر ین سخنان را به گوش هوش بشنوید و با اندیشه روشن و ژرف بینی آنها را بررسی کنید.هر مرد و زن راه نـیـک و بـد را خـود برگزیند

نا اُمیدم کردین مایوس شدم از دست شما، همین شمایی که ... نه صبر کن بگذار این تیکه رو بگم چه جوری بخوانی تا حس منتقل بشه.
باید با صدای و لحنی شبیه استاد جمشید مشایخی توی فیلم "ماهی ها در خاک میمیرند".
اُنجای که میگه: تـو کمر منو شکستی... انجوری بخوانی بهترجواب میده.

نا اُمیدم کردی! تو جیگرم رو اتیش زدی ! میدونی چرا؟ چون وقتی ازتون ویزا خواستم، یا وقتی داشتم مخ پاپانوئل رو میزدم... زدین تو فاز شوخی.گفتید به پاپانوئل بگو ما هم با تو میایم... یادتونه که؟

یجوری کامنت دادید که پاپانوئل منصرف شد. حتی منی رو که آخر رفیق با مرام ام رو هم با خودش نبرد. ترسید گوزنش رفیق خور بشه!

پست نوشتم روان !!! حالا توش یه بچه ایی هم بود که مثانه اش روان نبود. خوب تقصیر من چیه؟
من که آبـجو ( از نوع مجاز ) نداشتم تا بدهم به بچه تا اونهم روان شه!

اخر پست گفتم پول بدهید تا دیگه اینجوری ننویسم. پول که ندادین بماند! شانس اوردم بابت اینجور نوشتن جریمهء نقدی ام نکردین.

خدا گواه که زمونهء بدی شده...دیگه با چهارتا کلام حرف حساب هم نمیشه از مردم پول گرفت.

با اینکه شما کمر منو شکستید ازتون گله ای ندارم! امــــا بشرطها و شروطها ...

وایستا یه لحظه صبرکن! بگذار اول بگم چی میخوام. بعدش فرار کن!

یه کمی تاب بیار چند دقیقه درنگ کن. جون خودم پول و ویزا نمیخوام.

نه اینکه این دو عنصر حیاتی رو دوست نداشته باشم ها نه! ولی خواست من چیزِ دیگریست!

انسان نباید در جا بزند باید با علم روز دنیا پیش برود.

"عِـلـم" ازین کلمه غافل نشو این پست علمی ست جیگر!

با این زمینه چینی علمی متوجه شدین که خواسته من علمی شده. حالا درخواستم از شما یه دکتر زبده با آزمایشگاه مجهز سراغ دارید من را فِـریز نماید؟.

ازین خواب های هست که میگن آدم رو مثل سبزیه قورمه سبزی توی جا یخی نگه میدارند... آدمیزاد رو صد سال دیگه از یخچال درش میارند. بهش میگن عمو جون حالا پاشو برو پی زندگیت...

اما دلیل اینکه چرا دوست دارم یخ بزنم رو بگم. هرچند که تکراری باشه:

اسفند ماه امد این یعنی اینکه تا چشم بهم بزنیم سال نو شده. ولی این سالی که کهنه شد برای من چه حاصلی داشت؟ هیچ

اگر کار نمیکردم، پیشِ خودم میگفتم پیشرفت نمیکنم چون تلاش نمیکنم. وقتی کار میکنم پیشرفت نمیکنم یعنی چی؟ یکی مردونگی کنه بهم بگه: یعنی یابو علفی!

خوش به حال یابو علفی دسته کم یه شکم سیر علف میخوره تا کار کنه.

از "من" بگذر! خیلی ها گرسنه میرند سرکار... خیلی ها شب رو گرسنه میخوابند...

کی حالیش؟ کی میفهمه ؟ کی باید جواب بده؟ اصلن کی...؟ کی میپرسه؟

دوست دارم بیهوش بشم یخ بزنم. وقتی که بهوش میام. ای کاش ...

ای کاش صد سال دیگه درآمدها زیر خط فقر نباشه مخارج بالای خط.

ای کاش صد سال دیگه سرعت اینرنت ما انقدر داغون نباشه!

کاش تو اون روزها حرف های وبلاگ نویسان انقدره مهمل نباشه!

کاشکی دنیای نت ایرانی ها در اون روزها خالی شده باشه از عقده های جنسی و سرخوردگی، دنبال جنس مخالف دویدن...

یا از انسو سُریدن پی هم جنس خزیدن... کاش لز شدن یا گی شدن،نشده باشه کارشون.

کاشکی صد سال دیگه یه جای بود... جای نقطه چین دار تا همه جا انقدره خر تو خر نباشه.

کاش حرف از خدا زدن جرم نباشه تو اون سالها. یا که با شور زیاد... آشوب نزده باشند به دنیا.

کاشکی هر مسلمونی یه بار که رفتش مکه حاجی شد حاجیه شد... تو اُنروزها اندکی آدم میشد.

کاش اصلن یهودی ها ذات شون درست بشه. برای بازی هاشون ملتی رو توی تحریم نکشند.

بگو ول کن عمو! این چیزا رو که همهء ما میدونیم! بیا کنار ما دوره همی یه نموره خوش باشیم.

کاشکی صد ساله دیگه انبوهی از درد نباشه، هجوم غم نباشه، کمی و کاستی فراون نباشه،
حرف اختلاس نباشه، جای هیچ شکی نباشه، رفاقت ها
سزاوار شیشکی نباشه،
دوستی ها در پی خواسته ای نباشه...راه بندون نباشه ،خیابون تنگ نباشه ... تا من دیگه وبلاگ ننویسم در اون روزها یه کمی زندگی کنم. دیگه اینجوری نگم که...:


دوست دارم خواب یخی ایم رو ، دوست دارم.

دوست دارم یخ بزنم صد سال دیگه بهوش بیام

یخ منو آب نکنی! منو هوشیار نکنی!

واسه کول روح خسته ام دیگه بار نمیشم!

باهیشکی ام یار نمیشم!

با گفتن این تلخی ها موجب آزار نمیشم

خیلی محزون... خیلی خسته ام... منو بیدار نکنی!

زنی از فقر و نداری سوزوند با نفت جسمِ خویشو

یه کوچه بالاتر از اون حاجی برگشت ز مکه برای بار شیشو

تو همون حاجی خوران یکی چشماش رو دوخته به یه زن

مونده که چیکار کنه عقده های شهوانیشو

چهار تا چشم هیز یه لبخند، یکی دوتا چشمک ریز

شوهر همان زنِ دنبال دنبلانِ گوسفندِ حاجی! شده در پی ستیز

مرد! کاش دسته کم، بودی مترسک! برای علفِ هرزه مزرعه ات

پوسیدم تو این هوای شرجی، پُـکیدم

مشمئز ام از رطوبت، ذره ذره پوسیدم

سوگند به من! همین آدمی که مالی نیست!

دلـمو میسوزونی؟ بسوزان ! خیالی نیست!

دودم کن، نابودم کن! بخدا هیچ ملالی نیست!

اما وقتی یخ زدم

یخ منو آب نکنی! قطره به قطره ببارم مانند بارون

یخ منو آب نکنی ! چکه به چکه بر یزم همچون خون

یخ منو آب نکنید ! شره به شره میریزم شبیه آبشار رو دلهای سنگی تون

دوست دارم خواب یخی ایم رو دوست دارم...

.

پ.ن: راستی انقدر کمر منو نشکنید یا دکتر با آزمایشگاه مجهز معرفی کنید یا پولش رو بدهید خودم میگردم پیداش میکنم.


*روز* چهارشنبه 3 اسفند1390 *نویسنده* عمو کیوان.و.ت
زرتشت:ای مردم بهتر ین سخنان را به گوش هوش بشنوید و با اندیشه روشن و ژرف بینی آنها را بررسی کنید.هر مرد و زن راه نـیـک و بـد را خـود برگزیند

بیشتر کتاب هایش هست پس نام این مجموع اثار را میگذارم "هدایت نامه"
هرچند تاریکی آدمک ها صا دق را دق مرگ کرد. اما هدایت بر این باور بود. که انسان تا وقتی تاثیرش توی این دنیا هست انگار که زنده است. وگرنه هیچ چیز حتی روح هم تا ابد بودنی نیست. چون این دنیا بر پایهء فنا پذیری بنا شده است.

هدایت نامه


پ.ن: داستان سه قطره خون در لینک ماه های دیوانه کننده هست چون PDF ش رو گیر نیوردم سالهای پیش داستان را با دقت تمام رو نوشت کردم.
پ.ن2: شرح حال یه الاغ هنگام مرگ رو هم چون PDF قسمت پایانی داستان را نداشت بطور کامل در همان لینک ماه های دیوانه کننده باز رو نوشت کردم.

*روز* پنجشنبه 27 بهمن1390 *نویسنده* عمو کیوان.و.ت
زرتشت:ای مردم بهتر ین سخنان را به گوش هوش بشنوید و با اندیشه روشن و ژرف بینی آنها را بررسی کنید.هر مرد و زن راه نـیـک و بـد را خـود برگزیند

بیست یک بهمن دوتا مسافر میزنم یکی شون میگه فردا باید مشت محکمی به دهان استکبار زد با حضور میلیونی تا از تحریم دست بر دارند. یکی دیگه شون میگه بیست پنج بهمن هم باید بود تا از یاد نرویم تا از یاد نروند انان که بودند و دیگر نیستند.

من هم که تازه گیا به همه کس و در همه جا و همه وقت بد بینم. میگم باید اول خودمون رو درست کنیم سپس گریبان دنیا رو بگیریم یا ابراز وجود کنیم تا از یاد نرویم.

با این منوال من نه 22 ام نه 25 ام. مسافر ها سر این گفتهء من با هم به تفاهم رسیده اند.
مثل گروه آواز با هم صدایی میپرسند؛ چرا نیستی؟

میگم: بیست و دوی نیستم چون با شیشهء نوشابه به چند انسان شریف تجاوز شد. یکی نیست بگه: اقای شکنجه گر این نوع شکنجه فقط آبرو از شما بُرد. و به دردِ ماتحت به باد داده ها خورد. تا هرکی در این شهر نشیمن به فنا داده است. ادعای شکنجه شدن کند و ننگ اش را کتمان نماید.

امسال بیست و پنجی نیستم چون نمیخواهم آب به آسیاب بدخواهان ایران بریزم. تا که ازین بیشتر بایکوت نکنند ملتی را که آزاری به دنیا نرسانده.

مسافرهام باز باهم آواز سر میدهند ما با شما نمیایم نگه دار پیاده میشیم. آدم یا باید اینوری باشه یا اُنوری... من هم یادِ یه فیلم وسترن می افتم که یارو توش میخوند :

اینور اُنورش ننداز بذار نیگاش کنم <<>> منو سر لج ننداز بذار نیگاش کنم

چهارراه بعدی خانمی با یه پسر بچه 7 & 8 ساله دربست میخواد. من تو دلم:براوو دربست ایوال.

هنوز دو تا چهارراه نرفتیم بچه هی میگه خاله جیش دارم خاله جیش...

خاله اش میگه رسیدیم خونه برو دستشویی. من نگرانم نکنه بچه سیلاب ببنده به ماشین.
می پرسم عمو جون خیلی شدیدِ یا ملایمه؟

بچه میگه تندِ تنده!

پیشنهاد میدم: خانم میخوای به پیچم توی کوچه خلوت بچه آروم بگیره؟

خاله:زحمت میشه

عمو: خدا ما رو افرید تا بنی ادم اعضایی یکدیگر شوند

بچه:جیش دارم ... جیش دارم...

میرسیم به کوچه خلوت... بچه:خاله بیا سرپام بگیر.

خالهِ زیر زبونی میگه: ایش... اون مادرت رفته پی دوست پسر بازیش من بیام سرپات بگیرم گند بزنی بهم.
زنگ بزن بابا جونت از سر کار بیاد سرپات بگیره. برو به عمه ات بگو سرپات بگیره...
مامان بزرگت...شوهر عمه ات ...

حس میکنم با این خاله شاشی ازین بچه در نمیاد! خودم باید کمک کنم!

میرم سراغ بچه... خوب عمو جون مشکل کجاست؟ بچه: دکمهء شلوارم سفته.

با شنیدن این جملهء دکمه ایی سلول های خاکستری من به تکاپو می افتند نظر میدهند:

دکمه های سفت بهتر از دکمه های شل هستند. اگر دکمهء مامان این بچه شل نبود این بچه الان برای یه شاشِ خالی منت از هر کس و ناکسی نمیکشید.

زیاد محل خاکستری ها نمیگذارم دکمه رو باز میکنم جیم میشم. بعد از دو دقیقه میـپرسم عمو جون چی شد؟ راحت شدی؟

بچه:من اینجوری عادت ندارم باید فرنگی باشه.

نگاه میکنم به خاله اش! میگه: گفتم که زحمت میشه. حالا اگه بیاریمش تو ماشین دیگه خطر خیس شدن تهدید میکنه.

خم میشم دستم رو حلقه میکنم بچه می پره میشنه روی توالت فرنگی جدیدش. بچه نطق ش باز میشه میگه اگه بزرگ بودم مزاحم نمیشدم عمو جون.

بهش میگم: عمو جون اگه میتونی هیچ وقت بزرگ نشو میخوای بزرگ بشی که چی بشه؟

عمو جون بزرگ بشی زود پیر میشی! انقدره دق اِت میدن زودی موهات سفید میشه.
انقدر تاریکی میبینی زودی دلت سیاه میشه! همش باید کار بکنی جون بکنی...

از بچه میپرسم چی شد عمو! شاش اِت اُمد؟

میگه:نه عمو جون باز هم بگو ازین حرفات خوشم اُمد.

بهش میگم:باشه عمو من حرفم رو میزنم ولی تو تمرکز کن روی جیش اِت.

کجا بودیم ؟ آهان! عمو بزرگ بشی صبح تا شب کار میکنی چُس سنار پس انداز میکنی.

با ندونم کاریه یه عده ایی ارزش پولت به باد میره. انگار که تو سالهای سال هرگز سگ دو نزدی.

اصلن اگه کلاغ میبودم بهتر ازین بود که آدم شدم. آخه اگه کلاغ باشی از زرق و برق خوشت میاد از طلا خوشت میاد. پولت رو طلا میخری وقتی پول بی ارزش میشه کلاغ ها ضرر و زیان نمیکنند.

ولی آدمها در عرض سه سوت پولِ شون به گا میره. این جمله ء اخر رو واسه بچه صدای بوق گذاشتم.

به کلاغ ها بر نخوره تورو خدا. آخه کلاغ شرف داره! واسه طلا بدست اوردن هم کلی پَـرپَـر میزنه. مفت خوری نمیکنه باند بازی راه نمیندازه.

از بچه میپرسم، چی شد عمو شاشت اُمد؟ بشاش به دنیا عمو جون... این حلقه که روش نشستی دسته منه توالت فرنگی نیست. بشاش به دنیا کار داریم باید بریم.

واسه بچه آواز میخونم بلکه زود تر مشکل حل شه:

جـیـش جـیـش عـمـو جون به شــاش به دنــیـا

تا که بچه ایی نیستـِش برات هیچ غمی عظما


پ.ن:ازین پس پول ندهید همین بساطه! اینجوری مینویسم! گرفتی مطلب رو یا بیشتر توضیح بدم؟!

*روز* دوشنبه 24 بهمن1390 *نویسنده* عمو کیوان.و.ت
زرتشت:ای مردم بهتر ین سخنان را به گوش هوش بشنوید و با اندیشه روشن و ژرف بینی آنها را بررسی کنید.هر مرد و زن راه نـیـک و بـد را خـود برگزیند

حال گِرامافونی رو دارم که سوزنش روی صفحه گیر کرده. دستِ من نیست!

رفیق من هم ناراحتم که فقط سوژه هایی رو میبینم که حرص ام میده.

اصلن نمیدونم چرا میگم چیزی رو که همه دارند می بینند.

فکر کنم دلیلش خود خواهی باشه! میخوام خودم آروم بشم. مینویسم با اینکه میدونم با این نسخه ها هیچ بیماری خوب نمیشه. هیچ شکمی سیر نمیشه حتی شکم خودم. هیچ مغزی روشن نمیشه حتی مغز خودم!

میترسم از روزی که مردم برای سیر کردن شکم دست به دزدی بزنند.میترسم از دزد شدن خودم!

خوب چیه من که عادت به این کارها ندارم چرا چپ چپ نگاه میکنی؟
اگه چیزی ازت دزدیده اند بگو من پولش رو میدم! فقط نگو سه هزار میلیارد که من از توپ پلاستیکی بیشتر تاوان بده نیستم!
دوباره سوزنم گیر کردش ...

میترسم از روزی که مردم برای سیر کردن شکم دست به دزدی بزنند.

دزد شوند! نه از جنس دزد های امروز که با داشتن شکم سیر! "هزار میلیارد" و "سه هزار میلیارد"... رو چپو میکنند... واین قصه همچنان ادامه دارد...

دزدی شوند مثل ژان وال ژان برای تکه نانی! از کسانی بدزدند که هنوز به قحطی نرسیدیم، مانند کسانی رفتار میکنند که انگار در دل فاجعه اند.

در دل فاجعه هستیم اما خود مون فاجعه رو ساختیم برایش فرش قرمز پهن کردیم. هرجا که باید از واژه آخ استفاده میکردیم و میگفتیم: آخه این چه وضع و بساطیه...

استفاده کردیم از آخ! ولی اینجوری گفتیم: آخه به من چه! آخه به تو چه! آخه به ما چه!

آخه به ماچه که یکی گشنه است ما که سیریم! آخه به ما چه که یکی بیکاره ما که مشغول کاریم!

آخه به ماچه که یکی پَستِ ما که سر افراز ایم!
آخه به ماچه که یکی پولداره کلی مایحتاج میخره توی خونه اش انبار میکنه البته برای مصرف خانوادهء خودش احتکار گر نیست!

آخه به ما چه که یه فقیری یه کم در آمدی توی روزهای سختی بابت این حرکت پولدار باید تاوان پس بده! باید گران بخره یا اصلن جنسی گیرش نیاد تا بخره.

حال گِرامافونی رو دارم که سوزنش روی صفحه گیر کرده.

تقصیر من نیست!وقتی به من سفارش میدن:
8تا گونی 20 کیلویی برنج ایرانی با مارک کله سیاه کدخدا. کهنه باشه برنج تازه دوست ندارند!

20 کیلو عسل سبلان! شیرین هم باید باشه! حاجی عسل تلخ تهران رو دوست ندارند!

یه کارتن چای از جنس محمود یا احمد که احتمالن میشه 24 کیلو. چه باحال چایی "محمود "، چایی "احمد" ... حتمن فردا هم یه چایی در میاد به اسم " نژاد "جنس مون جور میشه ها.

چهارتا حلب 20 کیلویی روغن چی چی طلایی... یه حلب 20 کیلویی زیتون... با هسته که اگه جنگ شد دست خالی نباشند. بتوانند حرکت تاکتیکی بزنند.

آخه 50 کیلو قند؟ مرد مومن خدا نشناس! خوب پس فردا دیابت میگیری! هزینه بیمارستان میدونی چقدر سرسام آوره ؟ هرچند درد منو شما متفاوتـه. یه نموره با هم فرق داریم! خدا تو رو زیاد دوست داشته منو کم.

اما من خدا رو بیشتر از تو دوست دارم حاجی! چون حرکت قشنگ رو برام نزده. اصلن هیچ وقت ازش توقعی ندارم. اگه جای من بودی هنوز دوستش داشتی بیا پیش من ادعا کن.

آبلیمو ...کوفت و زهر مار... لپه...عدس ...لوبیا هر کدام به مقدار کافی تر از کافی. و چند تا جنس کوفتیه دیگه که از قلم افتاد... ای بمیری الزایمر.

سفارش ها رو تهیه میکنم میخوام بگذارم عقب ماشین افسر میاد یه فیش چهل هزاری میچسبونه روی شیشه که چرا چرخ عقبت رفته توی پیاده رو؟ چیکار کنم؟ پول به چرخ عقبم بدم بره شهربازی تفریح کنه هر وقت بار زدم بهش بگم چرخ عقب بدو بیا میخوایم بریم.

اگه توی خیابون بار بزنم میگی؛ اینجا مگه جای بارگیریه؟! باز هم چهل یا پنجاه هزار جریمه مرحمت میفرماید.

خلاصه اینجا جایی که قانون حرف اول رو میزنه. البته تا وقتی حرف مردم نباشه!

افسر نگاه میکنه به متاع به کالاهای نایاب. فکر میکنه واسه خودم خریدم. میدونم خواهش هم اگه کنم از جریمه کم نمیشه. پس تَـه لق التماس.

پنجاه تومان خواستم در بیارم 40 تومانش رسید به دولت زخمت کش!

فقط نمیدنم چرا قولنج رو من کردم؟

دولت زحمت کش آخه بی معرفت! قولنج کردم! من قولنج کردم! ما قولنج...! من سوزنم گیر کرده!

از خودم که همچین سفارشاتی رو تهیه کردم بیزارم.

اینقدر حرکت تکراری میبینم ، که نو آوری برام بی معنی میشه.

معنی بی معنی !... خودِ من بی معنی! ...

حرف ها بی معنی! ... زندگی بی معنی... از خودم بیزارم.

برنج و نخودچی و کوفت و زهر مارو که تحویل سفارش دهنده میدم. بهش میگم؛ چون بر خلاف باور خودم رفتار کردم هیچی بهم نرسید. بجز خستگی!
قبض جریمه رو نشونش میدم. عصابم خرابه پس رک تر از همیشه هستم.

بیشتر از حرفای این پست رو انجا برایش داغ داغ رو کردم . در این میان حاجی هم یاوه میگفت حالشون نداشتم بشنوم چی میگه... آخرش هم گفتم: باعث و بانی قحطی امثال شما هستند.

حال گِرامافونی رو دارم که سوزنش روی صفحه گیر کرده... از خودم مایوس ام که به یکی از عاملین قحطی یاری رساندم. هرچند با توپ پُری که من برای حاجی رو کردم یکی دیگه جای من میره مدد میرسونه به حاجی!

من موندم حرف رسوایی ... من موندم درد بی فردایی

من موندم یه نوشتهء تکراری ... من موندم پایان یه روز سرِکاری.

حالِ گرامافونی رو دارم که از مد افتاده دیگه حتی به درد دکور هم نمیخوره.


*روز* یکشنبه 16 بهمن1390 *نویسنده* عمو کیوان.و.ت
زرتشت:ای مردم بهتر ین سخنان را به گوش هوش بشنوید و با اندیشه روشن و ژرف بینی آنها را بررسی کنید.هر مرد و زن راه نـیـک و بـد را خـود برگزیند