گاهی یه عالم حرف داری اما دیگه دوست نداری دست به خودکارت بزنی، لگد به پی سی PC میزنی.
دیگر چه می توان کرد؟
هرحرف گفتنی نیست! گوش شنوایی نیست! با این کلهء داغ و با این دلِ سرد و با این صدای خسته.
دیگر چه میتوان کرد؟
برای آخرین نوشت. یه کم باید توبه شکست،خودکار رو گرفت به دست، روی کاغذ سجده رو بست.
دیگر چه می توان کرد؟
وقتی ریاکاری مدِ، حقیقت خریدار نداره. بی غیرتها و علاف های کوتوله فکر، توی همین دنیای نت از همه جا بالامیرند.
کسی حق داره بگه حق من کو؟! که دست
درازی به سهم انسانِ دیگری نکرده باشه. وگرنه مثل کشیش هاست. از هر بابی وارد میشه. تا اشکی در آورد. ولیکن هدف چیز دیگریست.
از کشیش ها بیزارم. مردم رو از خدا می
ترسانند. از خدا دور میکنند. بی غیرتها هم این وسط آب رو گل آلود میکنند.
چندتایی ماهی میگیرند. هِه خنده داره وقتی خرچنگ، چنگال رو حاشا میکنه.
خاک از سر ماهی گذشت... چه یذره، چه یه بیل، چه یه فرقون ، چه یه دنیا...
دیگر چه می توان کرد؟
میرم سراغ قلکـم، صدای توی قلکـم، مثل صدای صدفِ، پر از خالی... پر از هوابسوی گاوصندوق میرم، شده شبیه اهرم مصر، عنکبوت توش مگس رو مومیایی کرده.
پوزش میخواهم از مگس، هدف من گور به گور کردن او نیست!
یادم نبود از وقتی کارت بانکی امده
قلک و گاوصندوق کارایی ندارد. ایراد کار اینجاست که خود پرداز پول دربساطش
نیست. یا شبکه شتاب! جان چالاکش فرتود گشته. چند دقیقهء بعد بخت را بیازمایید.
دیگر چه میتوان کرد؟
بر میگردم توی نت به دنیایه خاله بازی. تمام صحنه ها شده، صحنهء خیمه شب بازی.
عروسک
های نخ بدست واسه ام اطوار میریزند. بی غیرتها به غیرت فحش میدن تف میندازند.
جالبه
کسانی که به اولین حس هر موجودِ حتی تک سلولی چسبیده اند. حرف از ترقی
میزنند!
کجایی تو پینوکیو؟ فرشته رو پیچش بده! خودت تنها بدو بیا.
عروسکهای نخ بدست دماغتُ لازم دارند! نپرس چرا؟! برای چی؟! دماغ رو عمل نکنی!
عروسکها دوستش دارند.تا میتونی دروغ بگو! دروغ بگو پینوکیو... تو تنها کسی هستی که به این کار که حتی مصلحتیش هم ناپسنده تشویقش میکنم.
برای عروسکها بقول اون آهنگه ؛ تو دروغ هاتم قشنگه...
دیگر چه میتوان کرد؟
آری حتی خنده ها شون، در یادِ لبهاشون نموند، با طنز های رفتنی، دیگر چه میتوان کرد؟
یکی میگفت حرفایی من پر شده از رنگ و ریا. با رنگـبازی مثل من، دیگر چه میتوان کرد؟کارت دعوتم رو پس بده. برو دیگه اینجا نیا. با خوانندهء چشم سفید، دیگر چه میتوان کرد؟
وقتی که باور نکنند بغض بودی تو نوشته هات. با دست های بی نمک، دیگر چه میتوان کرد؟
هنگامی که حتی نمک، حرمت نداره واسه تو، توی دنیایی لبالب از کلک، دیگر چه میتوان کرد؟
شرمندهء تو ام حافظ! نو بهار شد، نشد که خوشدل باشم. حافظ تمنا دارم بگذر از اینهمه طاقت نداشتنم بگذر... تلاشم را میکنم که خوشدل باشم نمیدانم جواب میدهد یا نه؟
فصل بهاره ما ایرانی ها مفتخریم که با ما حتی سبزه ها ، گلها، درختان، پرندگان،چرندگان، خزندگان، درندگان... به تکاپو می افتند. و چه خوش تقلایی ست این با طبیعت همراه بودن.
شب عیده! نوروزتان فرخنده ، دلها تان شاد، تن هاتان استوار ، جیب هاتان پر پول،
میوه هاتون تازه، آجیل هاتون خوشمزه، کام تون مثل شیرینی هاتون، سال نوی تان پر سرور،
تقویم تان پر از نیکی، روزهایتان آکنده از نور...
پ.ن: یادمان باشد گل توی گلدان گل ِ، اگر گل به کسی هدیه میدهیم لاشهء گل نباشد!


